پرسش:شعری از نیما خسروی

پرسش
این شعر پیشکش محمود ملکی
شادی شیخی که خانقاه نداشت اما مسئلت آموز رهایی ازقید و بندها بود
در جستجوی چیستی؟
نسیم از دوردست
می خواند
به هذیان.
و رویای قاصدک
می گشاید چشم،
بر حسرت بیکران.
-هرجا که می نگری
سراب....
نه بیابان ؛
نه نسیم ؛
سرگردانی باد ها با من ....
آی
مسافر کوچک!
کیستی؟
بی گذرازهفت شهر عشق
در پیچ بن بست ابهام
ازچه می خوانی ؟
تنهایی کویر
با تو نگفت
که قلعه مورچگان
نمی رساندت
به آبی پرواز؟
و خواب دانه
نمی شود
لبخند بهار؛
تا هست فصل شقاوت یخ ؟
کورسوی شبانه
دامی ست
برای داغ دیگر
یاآتش اجاق دوست؟
در امتداد خواستن و نتوانستن
شبی را خون گریستی؟
.
.
.
.نه !
آوازه خوان آفتاب نیستی.
نیما خسروی
ویرایش اخر
سی و یک شهریور نود و یک -مشهد
این شعر رادرفیسبوکم ببینید
به تعبیر بسیاری از صاحب نظران هنر به جایگاه خالی یک حقیقت به گونه غمخوارانه اشاره دارد.پرنده نیست گویای همان جهان جاودانی و بدون خشونتی است که می توانست باشد اما نیست.و آرمان من و تو ،عزیزکم بازنمود این جهان است .تا ما همه این آرمان را بصورت یک درد مشترک -عشق مشترک - نداشته باشیم.هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.....